تبليغاتX
گل بانو
            

به این فکر میکردم که تا کجا دوستش دارم؟
بهم گفت دوستت دارم تا ......

 گفت: میخوامت  تا آخر این خیابون

خودمو لوس کردم ودوباره پرسیدم که چقدر دوستم داری   

گفت: تا بینهایت....

 گفتم: این دوست داشتن رو بدون تا بگو

گفت: تا اوج آسمون ها

 گفتم: بدون تا بگو

 گفت: تا بیکرانها

 گفتم: بدون تا بگو

گفت: تا بیکران چشم هات

 گفتم: بدون تا بگو

گفت: تا بیکران عشق های پر خطر

 گفتم: بدون تا بگو

گفت: تا شکاف فضا

 گفتم: بدون تا بگو

گرفتم تو بغلش و گفت:

گلم دوستت دارم با همه تا تا تا تا تا .....

یه قطره اشک از چشام اومد و گفتم: من بیشتر 

گل بانو

+ نوشته شده در  نهم بهمن 1386ساعت   توسط گل بانو | 

بعد از ۱ ماه اومدم و نمیدونم از کی و کدوم یکی از جریانات این یه ماهه براتون بنویسم.

امروز جمعه است به اندازه  خودش دلتنگه،  تاسوعا و عاشورا هم که قاطی اش شده و حسابی دلگیرشده.

۳ هفته پيش عزیز جون و  معصوم جون و مژگان و مصطفی به  خاطر مراسم مولودي حضرت علي از كرج اومدن خونمون و ۳ روز پيش ما بودن  از همين جا ميگم كه خيلي دلم براتون تنگ شده.

۲ هفته پیش حس و حال خیلی زیبایی داشتم به حدی که وقتی اومدم آپ کنم ترسیدم به خودی خود همه چی رو این جا لو بدم و به پیشنهاد یکی از دوستان جلو احساسات زیبام رو گرفتم و چیزی ننوشتم...

جاي همه عزيزان سبز هفته قبل مراسم آش نذري خونه داداشم رو داشتيم. برف كه ميومد هوا هم حسابي سرد بود و كنار ديگ آشي....... براي همه دعا كرديم و شمع روشن كرديم  و آش هم زديم.

اون هفته یه مسافر داشتم که نوشتن از اين موجود نازنين هم خالي از لطف نيست  دلم حسابي هواي مرغ مسافرم رو كرده. امروز گفتم نميدونم چرا وقتي كه هستي اين قدر دلم برات تنگ نميشه و به محض اين كه از اينجا ميري بد جوري دلتنگت ميشم. اولش مكث كرد و بعدش هم خنديد و گفت تا تو  قدر منو بدوني. ديدم داره لوس ميشه گفتم: آخه ميدوني دلم برات ميسوزه كه تو اين سرما رفتي سفر...... بد جوری احساس غربت میکرد، بهش گفتم كه غصه نخور من هم اين جا بدون تو غريبم.

كم كم به امتحان كارشناسي ارشد نزديك ميشیم و براي همه دوستان و مخصوصا (افلاك- آرش نازنين) آرزوي موفقيت دارم.

ديشب به حافط تفال زدم  واي واي چه شعري اومد:

خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بست     گشاد كار من اندر كرشمه هاي تو بست

 آفرين خواجه كه كارت درسته

تو اين ايام اگر دلتون شكست براي من هم دعا كنيد

گل بانو

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1386ساعت   توسط گل بانو | 

چند وقت پیش یکی از فامیل بهم گفت که برای رفع گرفتاری به مدت ۴۰ روز ذکر بسم اله .... بگو  با اجازتون شروع کردم. روز اول ۱۰۰ تا روز دوم ۲۰۰ تا و خلاصه روز ۴۰ که چهار هزار تا بود.

روزهای آخر چون حجمش رفته بود بالا دیگه فرصت نمیکردم همون روز همه ذکرهامو بگم و این برنامه ۴۰ روزه تقریبا ۲ ماه طول کشید و بالاخره هم بنده حاجتمو گرفتم و کارم درست شد.

از اون هفته به این طرف چون بعد مسافت خونه تا محل کارم زیاده و باید ۳ تا ماشین عوض کنم و بالاخره بعد از تقریبا ۱ ساعت به محل کار نازنینم میرسم، تصمیم گرفتم که ذکر بسم اله ........ رو این دفعه با یه نیت دیگه شروع کنم. به قول معروف هم فال هست و هم تماشا، هم سرم گرمه و هم بعد مسافت رو احساس نمیکنم.

فردا روز خیلی مهمی هست (البته برای یکی از فامیل که یکی از بهترین دوستام هست) چند شب پیش که باهاش صحبت میکردم بهش گفتم که فقط میتونم برات دعا کنم که خدا از بلاتکلیفی نجاتت بده و اتفاقا خودش هم تصدیق کرد که این بهترین دعااست.

نمیدونم شماها چقدر به دعا اعتقاد دارید؟ ولی این رو خوب میدونم که هر وقت بریم در خونه خدا صاحب خونه ردمون نمیکنه. واسه در خونه خدا رفتن هم نیاز به هیچ وسیله ای نداریم و هیچ ابزاری هم نمیخواد، فقط یه دل صاف میخواد و یه خلوص نیت. بیاین هر شب یه دعایی کنیم ، قولتون میدم که صد در صد حاجت میگیریم. همین حالا که داری این مطلب رو میخونی سرت رو ببر بالا و از خدا بخواه که نعمت سلامتی رو از هیچ کدوممون نگیره.

خدایا آرامشی عطا کن که گریه ام از سر شوق باشه و خنده ام از ته دل

گل بانو

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1386ساعت   توسط گل بانو | 

خوشبختی رو در نهایت بیکران ها جستجو میکردم، غافل از این که در کنارم بود.

خوشبختی رو دیروز به حراج گذاشتن، حیف که من زاده امروزم. خدایا جهنمت فرداست، پس چرا امروز میسوزم؟

خوشحال میشم اگر کسی خوشبختی رو برام معنی کنه...

گل بانو

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1386ساعت   توسط گل بانو | 

تا حالا به روستاهای اطراف شهرتون سفر کردید؟

جای همه شما سبز به همراه یکی از دوستام و خانواده اش به یکی از نزدیکترین روستاهای .... سفر کردم. یکی از سرسبزترین مناطق حاشیه ای شهر هست که به یکی از محل های رزمایش های زمینی و هوایی تبدیل شده که به حسب اتفاق مانوری هم در حال اجرا بود.

بوی محبت رو به راحتی میتونستم استشمام کنم. بعد از طی یه مسافت نسبتا طولانی که آسفالت هم نبود وارد یکی از خونه ها شدیم. خونه ای که یه دیوار داشت و یه در خیلی بزرگ که به گفته ساکنین خونه همیشه این در باز هست.

بر سر تربت یکی از بزرگان روستا که سید هم بود رفتم چقدر به اون مرقد پارچه سبز زده بودن که ناگفته نماند یه مقدار دیگه هم امروز اضافه شد.

از دختر صاحبخونه پرسیدم که در خونتون رو چرا نمیبندید؟ گفت همیشه باز هست  گفتم شبهایی که بابات خونه نیست باز هم این در بازه؟ گفت: آره. داشتم از تعجب شاخ در میاوردم که این قدر با اطمینان سر بر بالین میزارن و راحت هم میخوابن.

خوش به حالشون که از همه دشمنی و قساوت شهری دور هستن و چقدر که ساده زندگی میکنن

برای همشون آرزوی سلامتی دارم

گل بانو 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1386ساعت   توسط گل بانو | 

امروز ۱۵ مهر تولد سهراب سپهری بود. به همه دوستدارانش تبریک میگم

ماه مهر رو خیلی دوست دارم و دلیلش هم واضحه، چون میزانم و متولد این ماه. ولی واسه چی دلم میگیره؟ هم خوشحالم و هم دلتنگ. به این فکر میکنم که از عمر .......ساله ام استفاده بردم یا به ابطال گذروندم؟

حس و حال آپ کردن رو نداشتم ولی هر کدوم از دوستان عزیزم یه غرغری کردن و مجبورم کردن بیام و یه چیزی بنویسم و به عنوان رفع تکلیف تحویل بدم و برم که دقیقا هم بر خلاف عقیده ام هست.

داشتم وبلاگ میخوندم دیدم که چقدر راحت با خدا حرف زدن- دلم که گرفته بود، بیشتر گرفت  بعضی وقتا این قدر راحت باهاش حرف میزنم که خودم حال میکنم ولی نمیدونم چرا این چند روزه این جوری شدم دلم میخواد بشینم و باهاش راز و نیاز کنم و اول از همه ازش میخوام که این خواب های عجیب و غریب رو دیگه نبینم.

نمیدونم به خوابهایی که میبیند اعتقاد دارید یا نه؟ متاسفانه یا خوشبختانه اکثر خوابهام درسته و حتی با واقعیتی که چند روز بعدش اتفاق میفته تشابه عجیبی داره. مثل خوابی که ۵ شب قبل از فوت بابام دیدم. یادمه که زری دوستم که اون هم روحش شاد باشه توی مسجد بعد از نماز بابام  منو کشید کنار و گفت دختر این چه خوابی بود که تو دیدی؟ به قول مامانم خوابم مو به مو و مثل یه پرده نمایش اجرا شد.

خدایا خیلی دلم برای درد دل کردن باهات تنگ شده میدونی که دوست ندارم ازت دور بشم. دوباره بعضی از فکرها به ذهنم اومده که واسه چی وقتی میخوام نماز بخونم و در مقابل معبودم سجده کنم باید خودم رو بپوشونم؟ واسه نجات از شر شیطان؟

دوست دارم به زبون خودم باهاش حرف بزنم و خواسته هامو ازش بخوام. دلم میخواد بدون واسطه برم پیش خدا. بدون کمک هیچ کسی چون میدونم که بعدش منت سرم میزاره که من واسطه تو شدم و بس.

 یه پیام برام اومده بود که نوشته بود:

پرسیدم دوستم داری؟

گفت: آره

 گفتم: چقدر؟

گفت: از این جا تا خدا

اشکم جاری شد

گفتم: مگه نگفتی خدا از هم چیز به ما نزدیکتره .......

گل بانو 

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1386ساعت   توسط گل بانو | 

امروز ۳۱ شهریور ماه سالروز آغاز جنگ تحمیلی بر علیه کشور عزیزمون هست. یادم میاد زمان حمله هوایی، توی اون پناهگاه های مخوف که بلانسبت شما گربه هم بچشو اون جا به دنیا نمیاورد چه لحظاتی رو گذروندیم وای اون رادیوهای کوچولوی باطری دار که حالا جاشو به سی دی های آنچنانی داده،  وقتی که لحظه آرامش بخش یا به قول معروف وضعیت سفید رو اعلام میکرد چقدر خدا رو شکر میکردیم. یادمه همیشه بابای خدابیامرزم بهمون آرامش میداد و میگفتند نترسید الان میرن. وقتی هم که خونه نبود باید علاوه بر خودمون دلشوره پالایشگاه رو هم داشته باشیم که یه وقت اونجا رو بمباران نکنه. مامانم خودش داشت از ترس سکته میکرد محکم میگرفتم تو بغلشو و زیر لب دعا میخوند و تند تند فوت میکرد و همیشه هم به داداشم غرولند میکرد که از بالای پشت بام بیا پایین تا همه با هم یه جا باشیم که اگر یه وقت خونه قدیمی پدر بزرگ مورد حمله قرار گرفت همه با هم بمیریم و ...........

برای همه مجروحین جنگ آرزوی سلامتی دارم و همه گل های زیبای دنیا رو به روح پاک لاله های این دشت پر از شقایق میهنم تقدیم میکنم.

گل بانو

 

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1386ساعت   توسط گل بانو | 

خیلی وقتها دلم میخواد مثل این پرنده ها بودم، بدون فکر و دغدغه یا مثل این دختر کوچولو بدون ترس از بد حجابی و بدون هیچ واهمه ای از تیزی خرده شیشه های ساحل برهنه پا به دنبال پرنده ها میرفتم.

دیروز بعدازظهر رفتیم سر خاک بابا  تو مسیر برگشت از جلو غسالخونه رد شدیم. درش باز بود و به راحتی میشد محوطه سردخونه و حیاط گلکاری شده اش رو دید. بی اختیار دلم گرفت و یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون مرده هایی که اونجا بودن، چه حس بدی بود. (حتی فکرش هم تنم رو لرزوند...چون بدم میاد متوفی بیچاره رو بزارن تو سردخونه) به خودم گفتم اونهایی هم که داخل سردخونه هستن فردا صبح یا یکی دو روز آینده به خاک سپرده میشن. یه سوال برام پیش اومد که ما ایرونی ها معمولا برای سبقت گرفتن از دیگرون حرف اول رو میزنیم ولی وقتی که قراره این اموات گرامی فردا یا فرداها به خاک سپرده بشن و یه گور با عمق چند متری که مدتی هم هست این جا ۳ طبقه رایج شده انتظارشون رو میکشه، این جا هم تو صف میاستن و نوبت رو رعایت میکنن یا برای این که کارشون سریع تر انجام بشه از دیگرون سبقت میگیرن؟ از دیشب تا حالا به این فکر میکنم که اونجا هم نوشته لطفا نوبت را رعایت کنید؟ یا نوشته رعایت نوبت نشانه ادب و احترام شما به خود و دیگران می باشد؟

چیه تعجب کردید این پست رو این مدلی نوشتم و از حالت رمانتیک و عاشقانه اومده بیرون؟

گل بانو

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط گل بانو | 

نفهمیدم خورشید دلم چه موقع طلوع کرد؟ اون قدر سراسیمه اومدی که نفهمیدم کجای این دل کوچیکمو گرفتی. بی سر و صدا یه تلنگر زدی به شیشه دلم و شدی سلطان قلبم، حاکم دل و فرمانروایی کردی.

از رفتنت  چیزی نمیگم  چون دلیلشو نمیدونم

چند صباحی گذشت، با دریای خروشان دلم خلوت کرده بودم و داشتم کم کم به بود و نبودت عادت میکردم  که دوباره اومدی ولی این دفعه بی سر و صداتر از دفعه قبل. تو از کجای دل من یه روزنه پیدا میکنی و میای داخل؟

میدونی که خیلی دوستت دارم، دیگه نپرس عشق کی هستی؟

میدونی که همه زندگیم شدی، دیگه نپرس زندگیت کیه؟

میدونی کعبه آمالم شدی، دیگه نپرس آرزوت کیه؟

میدونی همه عمرم شدی، دیگه نپرس عمرت کیه؟

اگه یه روز ازم پرسیدی تو برای کی زنده ای؟ بهت میگم که یه بهونه ای برای زندگی ام دارم

وقتی تعجب کنی بهت میگم که تویی بهونه همه عمرم

توی سفر زندگی تا آخر خط باهات میمونم

گل بانوی تو

+ نوشته شده در  یازدهم شهریور 1386ساعت   توسط گل بانو | 

امروز دوشنبه ۵ شهریور ماه ساعت ۲ بعداز ظهر تولد یک سالگی ملیکای عزیزم هست

تولدش رو تبریک میگم و آرزو میکنم که خدا برای همه ما نگهش داره و شما دوستان عزیزم رو به جشن تولد دعوت میکنم.

 گل بانو

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1386ساعت   توسط گل بانو | 

یه حس مبهمی بهم میگه که :

برام مهمه که بتونم  تصمیمات زندگیمو خودم بگیرم و عقلانی فکر کنم و اصلا کاری به احساساتم نداشته باشم.

برام مهمه که خودم زندگیمو بسازم و ایده آل های زندگیمو انتخاب کنم.

برام مهمه که بدونم یه نفر خیلی دوستم داره و برای کسی اهمیت دارم.

برام مهمه که بدونم میخوام با کی و برای کی زندگی کنم.

برام مهمه که ......

و اون حس مبهم میگه  بهت بگم که گل بانوت عاشقانه دوستت داره

گل بانو

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1386ساعت   توسط گل بانو | 
  خیلی سخته بخوای با خودت کلنجار بری که مطمئن بشی یه نفر دوستت داره

  چه جوری قبول کنم که داری با حقیقت زندگی میکنی؟ میدونم با یه قلب پاک، همیشه عاشق رفاقت بودی. خوش به حالت که غرق در محبتی و منو  به باد دادی...  ولی بوسه هات و گرمی آغوشت نمیگه که میخوای فراموشم کنی.

 بزار بگم که عشق منی و اسیرتم. دلم پریشونه، خونه ولی آروم نمیشه چکارش کنم؟ میخوام چشمات اشک چشممو نبینه... گوش نازنینت بغض گلومو نشنوه... شور و حال عشقت از دلم پر نمیکشه... با من بمان و با تو خواهم ماند و عاشقانه ترین نگاهم رو به تو تقدیم میکنم

چکار کنم با این دل طوفان زده که امشب منو کشت... ؟

گل بانو

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1386ساعت   توسط گل بانو | 

 

میخوام در مورد قشنگ ترین و جذاب ترین دختر دنیا بنویسم، اسمش ملیکا است ولی من قندون صداش میکنم، چون خیلی شیرین هست.

وقتی که ملیکا رو از اتاق عمل آوردن بیرون من هنوز داشتم گریه میکردم- تا قبل از به دنیا اومدنش نمیخواستم بدونم که نوزاد دختر هست یا پسر- چون برام فرقی نداشت مهم این بود که سالم باشه.

ملیکا پر از خون بود و چربی- بدنش رو با پارچه هایی که تنش رو پوشونده بود و از اتاق عمل آورده بودن بیرون تمیز کردن- چشمهای قشنگش به خاطر چربی باز نبود و به شدت هم میلرزید- وقتی که گذاشتنش زیر بخاری برقی یه کم بهتر شد. وقتی که فهمید کجاست و چه جای گرم و نرمی داره، اون موقع بود که یادش اومد تکون بخوره و صدا بده- دلم میخواست  بگیرمش تو بغلم و ببوسمش.

زمان به سرعت گذشت و قندون یک ساله ما داره بزرگ میشه، هنوز درست صحبت نمیکنه ولی نگاهش برای همه ما یه دنیا ارزش داره....همه عاشقش هستیم و می پرستیمش. 

 خدا همه بچه ها رو برای پدر و مادرهاشون و (عمه هاشون) حفظ کنه

گل بانو

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1386ساعت   توسط گل بانو | 

تا حالا به رابطه ها دقت کردی؟ وقتی که میخوای از طریق قلبت با یه نفر ارتباط برقرار کنی....

حرف نمیزنی و هیچ کلامی رد و بدل نمیشه، دستات هم دستاشو لمس نمیکنه، آغوشت پذیرای آغوشش نیست، ولی چشمات چی؟ میتونی چشاتو ازش پنهون کنی

میخوای غرورت رو بزاری زیر پا و بگیریش تو بغلت.... به خودت نهیب میزنی نه نه ...

میخوای دستاشو بگیری و ببوسی و عاشقانه نوازشش کنی باز هم میگی نه نه .....

یه دفعه تصمیم میگیری نگاش کنی... وقتی که سرتو میاری بالا و نگاهت رو از چشماش  میدزدی، اون وقته که میفهمی چقدر دوستش داری و چقدر دوستت داره

    من تنهام

           تو هم تنهایی...

                 بیا تو این فرصت کم زندگی

                           عاشقونه نگاهمون رو باهم آشتی بدیم

                                             و

                                         بدون هیچ ترس و واهمه ای 

                                                  رابطه قلب هامون رو به هم نزدیک کنیم 

                                                              خیلی ساده به هم بگیم دوستت دارم

گل بانو

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1386ساعت   توسط گل بانو | 
روز پدر رو به همه بابای خوب دنیا تبریک میگم و برای همه پدرهای خوب هم مثل بابای خودم آرزو میکنم روحشون شاد باشه 

روز پدر رو به همه باباهای خوب دنیا تبریک میگم و برای همه اونهایی هم که مثل بابای عزیز خودم جسمشون در میان ما نیست آرزو میکنم که روحشون شاد باشه

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1386ساعت   توسط گل بانو | 

پروردگارا در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری، من چون تویی دارم و تو چون خود نداری

گل بانو

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1386ساعت   توسط گل بانو | 

یه تشکر مخصوص دارم از اهورای عزیز که همیشه و همه جا منو کمک کرده

گل بانو

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1386ساعت   توسط گل بانو | 

میخوام باهات عهد ببندم عهدی که تا فردا ها ادامه داشته باشد. دلم میخواد که شادی رو تا بی نهایت به تو هدیه کنم. میخوام این دفعه رو به تو و عشقت شک نکنم و حیات مجدد رو دوباره با تو تجربه کنم.میخوام این دفعه رو بهت اعتماد کنم و محبتت رو بی چون و چرا بپذیرم، بدون این که دغدغه فردا و فرداها رو داشته باشم. چون میدونم که امروز بیشتر از دیروز و فردا بیشتر از امروز دوستت دارم.

باهات عهد می بندم که فقط برای تو و به خاطر زندگی میکنم و عشقت رو با تمام وجود می پذیرم.

با من بمان تا در تمام لحظات زندگیم به وجود تو افتخار کنم

گل بانو

 

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1386ساعت   توسط گل بانو | 
انسان شنبه به دنیا می آید

یک شنبه راه می رود

دوشنبه عاشق می شود

سه شنبه شکست میخورد

چهارشنبه ازدواج میکند

پنج شنبه به بستر بیماری می افتد

جمعه می میرد

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1386ساعت   توسط گل بانو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گل بانوی ایران از خطه جنوب هست و عاشق وطن. شعر و موسیقی رو خیلی دوست داره، یه برادر زاده هم داره به اسم ملیکا که با دنیا عوضش نمیکنه.

نوشته های پیشین
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
پیوندها
اهورا و گل بانو... اهورای عزیز
سایه سبز... سایه
افلاک... آرش نازنین
بوی گندم... حمیدرضا
دخترک پاییز...زهرا
تا .......شقایق
مد لباس و آرایش...سارگلم
زندگی... گروه منهاج
فریاد... محمد لفوتی
سحر بانو... سحر
کمی شبیه فردا... امیر
شهر شیراز... علیرضا
شور زندگی... حسین حقیقیان
آخرین کلبه عشق... نگین
آبتین
خدایا واسه همه چی شکرت...بهزاد
سفرنامه مجارستان...مژگان
اسی خوناشام
دیوار مفت
جوان...رضا خرم آبادی
شیدایان
زندگی خوب من...مژگان
دیده بان
نامه های دلتنگی...لیدی
گروه فاشیست
رویداد... افشین
صدف جنوبی... صدف
رپ فارسی ... نیوشا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM